در میان شاعران و نویسندگان ایرانی بسیار اندکند کسانی که تأمل ها و نامه های عاشقانه ی خود را به یادگار گذاشته باشند . شاعر برجسته ی معاصر نیما یوشیج یکی از این معدود نمونه هاست. در نامه های عاشقانه ی نیما ما با چشماندازی بسیار لطیف و شورانگیز رو به رو می شویم.
ادامه ...
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید! روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم |
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون فقط 80 تومان | 9 DVD |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
ادامه ...انگار پای ثانیه ها لنگ می شود
وقتی دلی برای دلی تنگ میشود...

بس که دیوار دلم کوتاه است
هر که از کوچه تنهایی من میگذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی می کشد و...
می گذرد.......
یک :دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام بودن با تو پیدا می کنم.
دو :هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
سه :اگر کسی تو را آن گونه که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
ادامه ...
چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید
------------------------------------------------------------------
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی
می میرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد
------------------------------------------------------------------
شمع دوم گفت:من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود
ندارد که دیگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت
------------------------------------------------------------------
شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه
زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق
بورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد
------------------------------------------------------------------
ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تا
آخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد...........پــــــــس
------------------------------------------------------------------
شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم،مـن
امـــید هستم
------------------------------------------------------------------
با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد
------------------------------------------------------------------
نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود
------------------------------------------------------------------
هر یک از ما در این صورت می توانیم امید،ایمان،آرامش و عشق را در خود
زنده نگه داریم
ادامه ...
... برای رفتن شاید بهانه ای داشته باشیم اما آمدن را هیچ بهانه ای لازم نیست، درست مثل آمدن تعطیلات نوروز که باران و برف و سرما نمیشناسد!
شاید این چند ماه سبب شد دوستان خوبمان را عزیزتر بدانیم که با رفتنمان بازهم ما را از نگاههای سبزشان غافل نکردند و با دست نوشته های شیواشان ، آرامش بخش نگاههای خسته مان شدند....
اینک باز هم خواهیم نوشت، آبی تر از گذشته.... بگذار تاریکی بر خود بلرزد!
که چه زیبا پدربزرگمان کورش کبیر نوشت: من برای ستیز با تاریکی، شمشیر نمیکشم، چراغ روشن می کنم!
و ما چه دلسرد چراغ های نفتی خانه هامان را کنار انباری های وسایل ناخواسته گذاشته ایم، مبادا دل لامپ های کم مصرف بلرزد!!!
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید...
بگذار دست روزگار برایمان گریه نقاشی کند،
ما باز هم می خندیم...
او خواهد آمد...
با کوله باری از عدالت!



